مگر از تو....
گل ها همه سرخ
پیچک ها همه سیاه
دلدارم٬با اندک حرکت تو
تمام یأس های من جان می گیرند
آسمان آبی و صاف
دریا سبز و هوا مطبوع
همیشه می ترسم و منتظرم
رفتن دلگیر تو را
از درخت و از برگ
از شمشاد پرتو افکن
از دشت بی انتها
از همه چیز دلزده ام٬ مگر از تو!
پل ورلن
و اکنون پس از گذشت بيش از دو سال....
سختی ها به ما می آموزد که زندگی را بیشتر قدر بدانیم
گاه پیش از آنکه قدر زندگی اطراف خود را بشناسیم٬
احساس ترس و تنهایی کرده ایم٬
همانگونه که رشد می کنیم زندگی دگرگون می شود٬
و این حقیقتی است پذیرفتنی.
آموختن بیشتر٬رشد بیشتر را به همراه می آورد.
آزردن٬ترسیدن٬تنها ماندن و گریستن٬
منزل های راه آموختن اند.
درک احساساتمان زندگی را عرصه نبرد و پیروزی می کند.
گذران دوران سخت از تو همان می سازد که هستی٬
یکی از مهمترین گام هایی را که باید برداری٬برداشته ای٬
آغاز هر روز نو تو را به این باور می رساند که می توانی دل دیگری را شاد کنی٬
زیرا این تویی که خوبی و زیبایی.
زیبایی تو در درون تو است و این زیبایی با حضور تو جهان را از خود لبریز می کند.
و دیگران می توانند آن را احساس کنند.
شاد زی ! زندگی به تمامی در برابر توست.
زندگی از آن توست٬
و فرصتی در برابرت که آن کس و آن چیز باشی که می خواهی.
تریس سینکلر دایر
یا لطیف ...
سلام
سلام به دوستانی که داشتم....دوستانی که با شاندیز همراه بودند...
پس از گذشت دو سال....تصمیم گرفتم که این گرد و غبار رو از روی این صفحه وبلاگ پاک کنم
چقدر دلم برای این نوشته ها و این محیط و دوستانم تنگ شده بود...خوشحالم که باز هستم
موفق باشید.
سفر يه شعره...سفر يه قصه است...
مسير راه مسافر هنوز روشن نيست
کسی به فکر غم تو يا غم من نيست..
کسی دگر خبر از کوچ ما نمی گيرد
کسی سراغ تو را از خدا نمی گيرد
کسی به فکر پرنده..به فکر ماهی
به فکر لحظه ی روييدن اقاقی ها
کسی به فکر شقايق...به ياد صحرا نيست
ميان فاصله هامان کمی مدارا نيست
تمام پنجره هامان پر از فرا موشی
بهار پشت بهار است و بعد خاموشی
چرا صدای تپش های دل نمی آيد؟
برای از تو سرودن...بهانه ای بايد
من از تلاقی خورشيد و برف دلگيرم
به جای آينه ها در غبار می ميرم
ميان دفتر شعرم هزار فانوس است
به روی قله ی عشقم هزار ققنوس است
هزار درد نگفته..هزار عشق محال
تمام دار و ندارم همين نگاه زلال !
من از صحاری يک اتفاق می آيم
ز سمت و سوی تب اشتياق می آيم
اگر چه بين من و تو هزار ديوار است
به زير پای تو و من فقط خس و خار است
ولی تو از من و من از غم تو لبريزم
تمام فاصله ها را به دور می ريزم...
يا لطيف
با سلام به همه ی دوستان عزيزم...
اين شعر شايد آخرين مطلبی باشه که آپ ديت می کنم...
برای کمتر از يک ماه دارن از ايران خارج می شم و به ديدن خواهر عزيز و دوست داشتنی ام می روم که اندازه دلتنگی ام و شوق ديدارش را نمی تونم بيان کنم....
و به هنگام بازگشت هم کمتر از يک سال از شانديز خانوم و تمام دوستان عزيزم دور می مونم....که واقعا برام سخت هست...اما چاره ای نيست...اميدوارم که بتونم نتيجه ی خوبی بگيرم و در درس هام موفق بشم...
التماس دعا دارم....
برای همه ی شما عزيزان آرزوی سلامتی و موفقيت می کنم.
يا حق
بر آمدن آفتاب
لبخند او؛ بر آمدن آفتاب را
در پهنه ی طلايی دريا
از مهر ؛ می ستود.
در چشم من؛ وليکن...
لبخند او بر آمدن آفتاب بود!
فريدون مشيری
Love is…
Forgiving even though it's hard
To forget;
Holding hands and never wanting
To let go;
Hoping that tomorrow will be as
Wonderful as today;
Sharing secrets
And whispers
And star-spangled nights.
And most importantly,
Love is…
Knowing that you'll never
Be lonely
Again.
_Edith schafferberg
عشق...
بخشيدن است هنگامی كه فراموش كردن سخت مى نمايد؛
دستگيری است و رها نكردن
اميدوار كه فردا چون امروز پر شکوه خواهد بود؛
بازگويی رازها و نجواها
و لذت بردن از شب های غرف در ستاره
و از همه مهم تر ،
عشق
آن است که بدانی که ديگر تنها نخواهی ماند.
اديث شافرلدبرگ
بودن يا ....
تو مرگ من بودی می توانستم تنها تو را داشته باشم زمانی که همه چيز از دستم رفت. پل سلان ترجمه : احمد پوری
محو و مات
گفته بودی که : " چرا محو تماشای منی؟
و آنچنان مات، که يکدم مژه بر هم نزنی ! "
- مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی !
فريدون مشيری
دلتنگ توئم
You are there
And I am here
Thinking about how much
I love you
Thinking about how much
I respect you
Thinking about how much
I miss you
You are there
And I am here
Thinking about how much
I cannot wait
Until we are together again
Thinking about how
I will appreciate
More than ever
The time
We will spend together
I love you
Susan Polis Schutz
دلتنگ توئم
تو آن جایی
و من این جا
در این فکر
که تا چه حد دوستت دارم
در این فکر
که تا چه حد برایم با ارزشی
در این فکر
که تا چه حد دلتنگ توئم
تو آن جایی
و من این جا
در این فکر
که تا چه حد در اشتیاق
بار دیگر
در کنار تو بودنم
در این فکر
که چگونه بیش از همیشه
قدر آن زمان
که در کنار هم خواهیم بود را
خواهم دانست
دوستت دارم
سوزان پولیس شوتز
مترجم : رویا پرتوی
يا لطيف...
با سلام به همه دوستان
اين شعر را با تمام دلتنگی هايم تقديم می کنم
به خواهر مهربان و دوست داشتنی ام.
اميد ديدارت نور کوچکی را
در دلم روشن می سازد.
از گوشه ای به گوشه ای
در غياب تو
هيچ اتفاقی نيفتاده است:
صندلی های رنگ و رو رفته
از گوشه ای به گوشه ای می روند
و پير می شوند.
غلامعلی کريمی
سهم ما
اين نردبان شکسته
تو را به جايی نمی برد
خورشيد دور است
و سهم ما
همين سراب هاست که می سازد.
رضا چايچی
زايندگی
هر شب ستاره ای به زمين می کشند و باز
اين آسمان غم زده غرق ستاره هاست....
سياوش کسرايی
***
من کنار تو ام
و تو به جست و جوی من
از هفت بام فرود می آيی.
تو کنار منی
و من به جست و جوی تو
از هفت بيشه عبور می کنم.
عمران صلاحی
رنگ های لهجه دار
کوه سرخ است، دریا سبز
آسمان زرد است، زمین آبی
مرگ میان پرنده و برگ جا خوش کرده است.
برش سرخی از هندوانه در بشقاب
کتابی که امانت داده ای به من زیباست
هوای گفتن شعری دارم
در آن، تنها پرندگان سخن خواهند گفت.
مردی در تاریکی تبخند می زند،
شاید از این رو که می تواند در تاریکی ببیند
شاید از این رو که تاریکی را می بیند.
پیدایم کرد
با من حرف زد
و من
تنها گفتم : « ممنون »
یک کلمه
به یک کلمه
و دنیا.
باد از آن به درون آمد
و شعر آورد.
پیرمردی در جست و جوی کبریتی
که در دست دارد.
مرگ چه دارد
که از تو بستاند؟
جوحه ای زرد
با نغمه ای آبی.
پیرزن آن ها را جمع کرد
من آفتاب را.
یانیس ریتسوس
مترجم : احمد پوری
باغ و دريا
روی برگی
تو نوشتی :باغ
روی يک قطره ی باران درشت
من نوشتم :دريا دريا دريا
و در آن لحظه زنی
چشمهايش را
به کبوترها
بخشيد
رضا براهنی
به وسعت دريا
به سوی هم گام برمی داريم
به يک زبان سخن می گوييم
اما به وسعت روياهامان
تنها می مانيم.
غلامعلی کريمی
مناجات
خدايا
خدايا !
تو با آن بزرگی
- در آن آسمان ها -
چنين آرزويی
بدين کوچکی را
توانی برآورد
آيا ؟
شفيعی کدکنی
کودک
از تو تا من هزار هزار دره ره است
من به راز شنفته می مانم
تو به شعر نگفته می مانی.
اسماعيل خويی
مرز
لب مرزی رفتیم
خاک را به دو قسمت می کرد:
این طرف ما بودیم
آن طرف هم انها.
دیده بانان سر برجی از دور
ناظر ما بودند.
و من بهت زده، ناظر گنجشکانی
که همه
بی گذرنامه سفر می کردند !
عمران صلاحی
فعل بی فاعل
باری من و تو بی گناهيم
او نيز تقصيری ندارد
پس بی گمان اين کار
کار چهارم شخص مجهول است!
قيصر امين پور
از خیلی خوب به خیلی بد
خیلی خوب... خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود.
هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم
که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد.
آفتاب...تبدیل شد به سایه، به باران
شور و شوق ...تبدیل شد به لذت، به درد
ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سر دادن سرودهای غم انگیز خیلی زود.
با "تا ابد" شروع شد
و ابد تبدیل شد به گاهی، به هیچ وقت
و " مرا دوست داشته باش"تبدیل شد به "جايی هم [ در قلبت] برای من در نظر بگیر"
خیلی زود.
خیلی خوب...زودتر از آن که فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود.
اگر هیچ کس به تو نگفته باشد، حالا دیگر باید بدانی
که خیلی خوب، خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد.
خیلی زود.
شل سيلور استاين
ترجمه:عليرضا برادران
